امروز : 05 مرداد 1396::05:24
کد خبر : 2738
شنبه 02 بهمن 1395 - 03:04

نسخه‌ای داروینیستی برای حیوان شدن؛ پویانمایی کتاب جنگل

پایگاه صهیون‌پژوهی تیه: سینمای غرب و در رأس آن هالیوود تیشه‌ای از جنس هنر و ایدئولوژی به دست گرفته تا به ریشه‌ی باور مخاطبان جهانی خود بزند و بر خرابه‌های آن عمارت آرمانی خود را بنا کند. سال‌های متمادی است که هالیوود در قله‌ی سینمای الحاد مبارزه‌ی خود را با جبهه حق علنی ساخته و در این تقابل سهمگین علاوه بر ایجاد تزلزل در ایمان مومنان به دنبال مدیریت قلب و ذهن سایر مردم جهان در جهتی منحط است. سینمای هالیوود یک کل است که حرف‌هایی کلان در سطح مخاطبان جهانی خود می‌زند اما پرداختن به تک مضراب‌های این کُل که نوای تخریب باور مردم و به انحطاط کشاندن آن‌ها را سر می‌دهد، از اهمیت بسزایی برخوردار است. یکی از این مضراب‌های پرطنین که توجه بسیاری از مردم جهان را بر انگیخته و نگاه‌ها را به سوی خود جلب کرده، فیلم سینمایی کتاب جنگل است.

نسخه‌ای داروینیستی برای حیوان شدن؛ پویانمایی کتاب جنگل

سرویس هنر و رسانه پایگاه صهیون‌پژوهی تیه: کتاب جنگل البته قصه‌ای جدید نیست و در گذشته‌های دور و نزدیک همواره مورد توجه بسیاری از شرکت‌های فیلم سازی غربی قرار داشته است. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به «بچه فیل» لاندن فیلم (۱۹۳۷)، «کتاب جنگل» الکساندر کردا فیلمز (۱۹۴۲)، «کتاب جنگل» دیزنی (۱۹۶۷) و «کتاب جنگل ۲» دیزنی (۲۰۰۳) اشاره کرد.

با این وجود تکرار مکرر کتاب جنگل حاوی پیام‌هایی است که نمی‌توان به سادگی از کنار آن‌ها عبور کرد. اخیراً (در سال ۲۰۱۶) کمپانی دیزنی همچون گذشته با اختصاص بودجه‌ای ۱۷۵ میلیون دلاری ضمن فاصله گرفتن از فضای فانتزی کارتونی (که بر کتاب جنگل‌های پیشین دیزنی حاکم بود) دست به ساخت کتاب جنگلی جدید در فضایی زنده و واقعی زده است. این کتاب جنگل دیزنی همچون گذشته با استقبال جهانی روبرو شد و توانست با فروشی ۹۶۶ میلیون دلاری نام خود را در رتبه‌ی چهارمین فیلم پر فروش ۲۰۱۶ میلادی و سی و یکمین فیلم پر فروش تمام دوران‌ها به ثبت رساند. فیلم نامه‌ی این اثر دیزنی را جاستین مارکس بر اساس کتاب جنگل رودیارد کیپلینگ نگاشت. کارگردانی این کتاب جنگل دیزنی نیز به جان فاورو یهودی رسید.


فاورو علاوه بر کتاب جنگل آثار شناخته شده‌ای چون الف، مرد آهنی ۱و۲، گاو باز و بیگانگان را در کارنامه‌ی هنری خود به ثبت رسانده است. او علاوه بر این، تهیه کنندگی فیلم‌های ابرقهرمانی پرفروشی چون اونجرز، مرد آهنی ۳ و اونجرز: عصر اولتران را نیز بر عهده داشته است.


کتاب جنگل از حیث محتوا و مضمون نیز حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. از مباحث هستی‌شناسی گرفته تا جامعه سازی، از قرار داد اجتماعی و فلسفه‌ی سیاسی هابز گرفته تا حیوان اجتماعی ارسطو. از تعلیق هستی شناختی قهرمان اصلی فیلم که قانون گرگ‌ها برایش ملکه و به وجدانش تبدیل شده و حق انتخاب دیگری برای خود قائل نیست تا کلک‌هایی که با همراهی و تشویق‌های بالو به کار می‌بندد و با عبور از خطوط قرمز به کاراکتری لیبرال تبدیل می‌شود که حق انتخاب را خواست فرد می‌داند و نه چیز دیگر.

آنچه گفته شد و بسیاری موارد دیگر، همه و همه از وجود مفاهیم عمیق، فلسفی و استراتژیک خبر می‌دهند. مفاهیمی که نیاز به تعمق و تأمل بیشتری دارند. در ادامه پس از درنگی چند پیرامون داستان زندگی کیپلینگ (نویسنده‌ی کتاب زندگی) به مشروح مفاهیم عمیق موجود در فیلم خواهیم پرداخت.

تاملی در زندگی رودیارد کیپلینگ:


کیپلینگ، نویسنده و رمان‌نویس انگلیسی و برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات در سی‌ام دسامبر ۱۸۶۵ میلادی در بمبئی هندوستان به دنیا آمد. زندگی رودیارد با فراز و فرودهای زیادی همراه بود. او در ۵ سالگی خواندن و نوشتن می‌دانست.

برای ادامه تحصیل به انگلستان رفت و در کنار کاپیتان پیر بازنشسته و بدخلقی به تحصیلات ابتدایی مشغول شد. بد رفتاری‌های کاپیتان، کیپلینگ را بارها به فرار ترغیب کرد و او را به بیماری کشاند. کیپلینگ بعدها از این دوران با تلخی فراوانی در خاطراتش یاد می‌کرد. پس از این دوره‌ی پر عذاب او به آغوش پدر و مادر بازگشت و در همانجا به کالج نیروهای متحد انگلستان رفت؛ اما کالج نیز به مذاقش خوش نیامد و ترجیح داد ترک تحصیل کند …

آنچه گفته شد بخش‌هایی از زندگی کیپلینگ بود که شاید ترحم مخاطب را بر انگیزد و حق را به این نویسنده‌ی انگلوساکسون دهد؛ اما آشنایی با روی دیگر زندگی کیپلینگ از اهمیت بیشتری برخوردار است و واقعیت‌های حیات هنری و زندگی واقعی او را بیش‌تر نمایان می‌سازد.

کیپلینگ یک فراماسون به تمام معنا بود. بر اساس اعلام مجله‌ی ماسونیک ایلاستریتد، کیپلینگ در ۱۸۸۵ پیش از اینکه به حداقل سن معمول ۲۱ سال برسد، یک فراماسون بود. او کار خود را از لژ شماره‌ی ۷۸۲ امید و استقامت (Hope and Perseverance Lodge No. 782) آغاز کرد. کیپلینگ بعدها در تایمز نوشت: «من برای سال‌ها منشی لژ بودم … که شامل هم قطاران (برادرانی) از چهار عقیده (کیش) بود. من (به عنوان یک شاگرد و کارآموز) به وسیله‌ی یکی از اعضای هندوی برهمای سوماج وارد شدم و به وسیله‌ی یک محمدان (مسلمان) درجه‌ی فلو کرافت را گذراندم و با کمک یک مرد انگلیسی (به درجه‌ی ارباب ماسون) توانستم ارتقاء رتبه پیدا کنم. تایلر ما نیز یک یهودی هندی بود».

کیپلینگ علاوه بر اینکه عضو لژ فراماسونری بود، در جنگ جهانی اول با تمام وجود از انگلستان حمایت کرد. با شروع جنگ جهانی اول، مانند بسیاری دیگر از نویسندگان، کیپلینگ با شور و اشتیاق فراوان پمفلت‌ها و اشعاری را برای حمایت از جنگ انگلیس (به منظور کمک به بلژیک که توسط المان‌ها اشغال شده بود) نوشت. در سپتامبر ۱۹۱۴ دولت بریتانیا از کیپلینگ برای نوشتن پروپاگاندا درخواست همکاری کرد؛ کیپلینگ بی درنگ به این درخواست پاسخ مثبت داد.

کیپلینگ البته افتخار حمایت از امپریالیسم و کلونلیانیسم (استعمار) و نژادپرستی را با اشعار و نوشته‌هایش به ثبت رسانده است.

نقد و بررسی:

قصه با تصویر جنگل پوشیده از درختان سرسبز و کهن و گونه‌های مختلف گیاهی آغاز می‌شود. پسر بچه‌ای هراسان در حال فرار است. دوان دوان با پای برهنه از روی صخره‌ها و سنگ‌ها می‌پرد، مانند میمون به شاخه‌های درختان آویزان می‌شود و به این سو و آن سو می‌جهد. تلاش می‌کند از مهلکه رهایی پیدا کند؛ اما شاخه‌ی خشک درخت می‌شکند و زمین می‌خورد. برمی‌خیزد و به دویدنش ادامه می‌دهد. در این حین پلنگ سیاهِ خشمگین نزدیک و نزدیک‌تر می‌آید و با پرشی پسر بچه را در اختیار گرفته و خطاب به او می‌گوید:

«تو باید بدترین گرگی باشی که تا به حال دیدم. آگه یاد نگیری همراه با گله بدوی همین روزها شام یکی میشی.»

پلنگ سیاه باگیرا است. او قرار نیست موگلی کوچک را یک لقمه‌ی چرب کند بلکه باید در نقش راهنما، هادی و مراد او ظاهر شده و به این توله بشر کمک کند. باگیرا اولین کسی است که موگلی را در نزدیکی غاری پیدا می‌کند، او را به ساکنان جنگل می‌شناساند و به گله‌ی گرگ‌ها می‌سپارد تا مراقبش باشند.

شاید وقوع چنین اتفاقاتی به دور از ذهن آدمی باشد که پلنگی به زبان انسان سخن گوید، قوه‌ی ناطقه داشته باشد و راهی برای رهایی از وضعیت مبهم موگلی پیدا کند؛ از گله و جمعیت بگوید و نقش حامی و همراه را ایفا کند؛ اما مخاطب با گوش‌های خود می‌شنود و با چشمانش می‌بیند که یک پلنگ سیاه رنگ لب به سخن می‌گشاید و مانند انسان حرف می‌زند.


بر خلاف فضای فانتزی برخی کارتون‌ها که در چهره آرایی حیوانات اغراق صورت می‌گیرد و تصویری هر چند نزدیک به حیوان اما خیالی از آن‌ها ارائه می‌شود، این کتاب جنگل دیزنی در فضایی کاملاً رئال و واقعی به نمایش حیوانات می‌پردازد. حیواناتی که نطق می‌کنند، می‌اندیشند و بعضی گروهی (گله‌ای) و بعضی دیگر متفرد زندگی می‌کنند. در واقع اجتماع حیوانات را زبان و قوانینی مشترک به یک جامعه تبدیل کرده است. گویی جامعه‌ی حیوانات درون جنگل، جامعه‌ای انسانی است که مبتنی بر سیاستی خاص چینش و جایگاه هر شخص در آن مشخص شده است؛ اما پیش از شکل‌گیری جامعه باید به موضوع مهم دیگری توجه شود و آن پیش‌زمینه‌ها و محرک‌هایی است که قوانین و سیاست‌های حاکم بر جامعه حیوانات را شکل می‌دهند.

پیش از زبان و قانون مشترک، ماهیت و طبیعتی مشترک بین ساکنان جنگل وجود دارد که نوعی اتحاد طبیعی میان آن‌ها برقرار ساخته است. این طبیعت مشترک از اصلی مهم خبر می‌دهد. اینکه انسان در میان حیوانات زندگی مسالمت‌آمیزی را پی می‌گیرد و با آن‌ها رابطه‌ی دوستانه برقرار می‌کند یا اینکه دیگر حیوانات جنگل از زبانی مشترک برای سخن گفتن با انسان درون قصه بهره می‌گیرند، همگی نشان از طبیعت مشترکی می‌دهد که برای کشف واقعیت‌های آن لازم است به خاستگاه آن طبیعت رجوع کرد. اگر طبیعتی مشترک میان انسان و حیوانات ارتباطی برقرار ساخته لذا خاستگاه آن‌ها نیز مشترک خواهد بود. اینجاست که داروینیسم به عرصه می‌آید.

همانگونه که داروین اجداد میمون و انسان را مشترک می‌داند و حتی پا را فراتر می‌گذارد و خاستگاه همه‌ی موجودات را موجود یا عنصری مادی قلمداد می‌کند کتاب جنگل نیز با نمایش وجود زبان و قانون مشترک بین موگلی و حیوانات به وجود اجداد مشترک (میان حیوان و انسان) صحه می‌گذارد. لذا کتاب جنگل از این حیث که خاستگاه و اجدادی مشترک میان موگلی و حیوانات تعریف می‌کند، اثری داروینیستی است. البته باید به این مساله توجه داشت که منظور از خاستگاه مشترک خالق یکتا نیست بلکه عنصر حیات است که در تلقی داروینیستی کاملاً مادی است. از منظر داروینیست‌ها این عنصر به شکل تصادفی به وجود آمده و اذن خالق در خلق آن هیچ جایگاهی نداشته است. علاوه بر این یکی دانستن اجداد انسان و حیوان یا انسان و میمون نیز خود با چالشی اساسی روبروست. چرا که بنا به بیان صریح قرآن و احادیث، خلق آدم ابوالبشر دفعتاً و به اذن پروردگار یکتا صورت گرفته است نه بر حسب اتفاق یا بر اثر تطور داروینیستی که در آن انسان میمون است و در ادامه حیات خود به انسان تبدیل می‌شود.

حال اگر اجداد موگلی و حیوانات مشترک نبوده چرا باید کتاب جنگل زبان و قانونی مشترک برای آن‌ها تبیین کند؟

پاسخ به این پرسش امکان پذیر نیست! به این دلیل که اگر انسان و حیوان یکی نباشند (که نیستند) قوانین و حقوقی نیز که برای آن‌ها تعریف می‌شود نباید یکسان باشد. حتی اگر از وجود قانون مشترک نگوییم، زبان مشترک بین آن‌ها معنایی نخواهد داشت یا قوه‌ی ناطقه‌ی مشترکی که با آن می‌اندیشند و به وسیله‌ی آن یکدیگر را می‎‌فهمند، بی معنا خواهد بود؛ بنابراین هستی شناسی حاکم بر کتاب جنگل هستی شناسی داروینیستی است. چرا که وجود (هستی) انسان و حیوان در کتاب جنگل به یکی بودن و اشتراک اجداد آن‌ها وابسته است.

با این وجود داروینیسم موجود در فیلم تنها در اشتراک اجداد حیوان و انسان خلاصه نمی‌شود بلکه رد پای اصولی چون تنازع بقا، بقای اصلح و گزینش طبیعی که از ارکان داروینیسم به شمار می‌آیند نیز کاملاً مشهود است.

در قانون جنگل، بقاء از آنِ قوی‌ترهاست.

«بکش در غیر این صورت کشته می‌شوی، بخور در غیر این صورت خورده می‌شوی»

این‌ها قوانین جنگل هستند. در فیلم اگر موگلی با کلک‌هایش نتواند شیرخان را از میدان به در کند هلاک خواهد شد یا اگر از چنگال پادشاه لوئی (میمون غول پیکر) نرهد کشته خواهد شد. در آن سوی میدان شیرخان به سبب زورمندی است که می‌تواند جایگاه گرگ‌ها را تصاحب کند و در رأس قدرت قرار گیرد؛ بنابراین فضای حاکم بر جنگل، فضایی داروینیستی است که بقای سازگارتر را فریاد می زند.

با این حال فضای حاکم بر جنگل تنها در گرو داروینیسم نیست بلکه ابعاد دیگری از هستی شناسی غربی بر آن حاکم است. علی رغم اینکه مشکل حیوان پنداری انسان به معضلی غیر قابل حل و هضم تبدیل شده، کتاب جنگل در تلاشی آشکار می‌کوشد، ربطی میان انسان و حیوان برقرار کند. ربطی که از زوایای مختلف انسان و حیوان را در یک جایگاه قرار می‌دهد. وجهی از این ارتباط را انتروپومورفیسم پوشش می‌دهد. بدین معنا که انتروپومورفیسم یا بشردیسی‌گرایی (منتسب کردن صفات انسان به حیوانات، گیاهان و اشیاء و …) در حیوانات وجهی غالب است. به بیان ساده‌تر حیوانات خود انسان هستند. در غیر این صورت تبیین قانون و حرکت در چارچوب آن، آن هم در جنگل بی معنی جلوه می‌کرد. حیوانات نطق می‌کنند، زندگی اجتماعی دارند، نصیحت می‌کنند و راهنمای یکدیگرند و حتی کلک‌های موگلی را نیز فرا می‌گیرند (بالا رفتن بالو از صخره و درخت). از این رو جامعه حیوانات جنگل همگی انسان‌اند با این تفاوت که صورتی حیوانی دارند.

شاید برخی این نحوه‌ی نگرش به عالم را در داستان پردازی و تخیل پردازی مورد قبول قرار دهند اما واقعیت این است که چه در عالم تخیل و چه در عالم واقع نمی‌توان صورت و سیرت انسان و حیوان را جابجا کرد. مبتنی بر عدل الهی صورت و سیرت انسان با حیوان تفاوت دارد. از طرفی غایت خلقت انسان با غایت خلقت حیوان یکسان نیست. اصل معاد برای انسان حقیقتی انکار ناپذیر است در حالی که حیوان از این اصل برخوردار نیست. بدین معنا که حیوان نفس انسانی ندارد که بخواهد مورد بازخواست قرار گیرد و به بهشت یا جهنم برود؛ بنابراین جابجا کردن صورت و سیرت انسان با حیوان در تقابل با حقیقت انسان (و حیوان) قرار دارد؛ اما علم و فلسفه‌ی غربی موضعی دیگر اتخاذ می‌کند و یکی بودن حیوان و انسان را با فراغ بال می‌پذیرد. این مساله به راحتی در اقوال فلاسفه و متفکران غرب قابل پیگیری است. فلاسفه و متفکرات غربی بر این باورند که انسان حیوانی است که در برخی صفات و ویژگی‌ها با سایر حیوانات متفاوت‌ است. همانگونه که میان حیوانات اختلافاتی از حیث شکل، اندازه، نوع و ویژگی‌های رفتاری وجود دارد بین انسان به عنوان حیوان با سایر حیوانات اختلافاتی وجود دارد؛ هر چند در این اصل تغییری حاصل نمی‌شود که انسان حیوان است!


منبع : پویا نقد؛ نقد پویانمایی








chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد
منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.





اردو
تبلیغ کانال
ویژه نامه روز قدس
صوت
فیلم
کاریکاتور
اینفوگرافی
اخبار
پربازدیدترین
پیشنهادسردبیر
همایش ها
محصولات
اساتید